بازی زندگی

آخرین فعالیت‌های بازی زندگی

درباره بازی زندگی

بازی زندگی

یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۸
14:27

      

شما رفیق همیشگیتون کی بوده؟

کی بوده که همیشه باهاتون دردودل میکرده

تو خوشیا و ناراحتیا همیشه همراهتون بوده

من مهمترین رفیقم خودمم

بعد موزیکام :)

My music mood : Blanke & RUNN - Lights Out

جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۰۹
22:52

      

من خودم همیشه دوس دارم حال دیگرانو خوب کنم،بدون هیچ منتی.ولی نمیدونم چرا کسی نسبت به من اینجور نیس...

جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۰۹
1:34

      

دلم از ادما گرفته...

هی خودمو به اون راه میزنم،بازم انقدر ضربه میزنن تا ناراحت کنن

دلم گرفته

برا اینکه به هیچکس نمیتونم دلگرم بشم.هرکسی میفهمه بهش تکیه میخوام بکنم،شونه خالی میکنه

پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۸
1:55

      

(قسمت دوم)

.دوباره منو برگردوند همون سلف و گفت بشین تا بیام. ۱۰ دقیقه ای گذشت و نیومد.منم استرس داشتم که جاهاشون تموم نشه.

رفتم سراغ اون کسی که پذیرش میگرفتو گفتم که دوستت نیومد دنبالم و قرار بود توی ستاد منو پذیرش بگیره.اونم ازم اطلاعات خواست و منو برد یه جای دیگه.اونجا هم اداری بود.منو برد توی یکی از اتاقا و گفت بشین تا سرهنگ بیاد.یه وظیفه دیگه هم کنارم بود.کارش تموم شده بود و ۲۸ ماه خدمت کرده بود و اومده بود تا تصفیه کنه و بره.من بیقرار بودم و منتظر. ده دیقه گذشت و کسی نیومد.یه سروان اونجا بود و بهش گفتم کسی نیومد.با لحن بد گفت بشین!میخوای بفرستمت زاهدان؟! منم ساکت شدمو نشستم😶😂 (یه موقه هایی خیلی p میشم😂)

.

این ۲۸ ماه خدمتیه بهم گفت چرا نگرانی.گفتم میخوام همینجا باشمو میترسم پر شه.گفت نگران نباشو فلان.نشستم تا پسر دومیه که منو اورد پذیرش اومد دوباره و گفت سرهنگ نیومد،گفتم نه‌.بعد بهم اشاره کرد که بیام.(اتاق ۲ قسمت داشت.یه ورودی و یه قسمت دیگه که کسی نباید وارد میشد)بهم گفت که وارد قسمت محرمانه بشم.یه نفر به اسم حیدری نشسته بود پای کامپیوتر و ازم سوال کرد که کامپیوتر بلدی،گفتم تا حدودی ولی هرکاری باشه زود یاد میگیرمو با کار کردن با کامپیوتر مشکلی ندارم.گفت بیا پیشم.دیدم انتقالی بچه ها دستشه و بهم گفت که کاغذای امریه هارو طبق جدول مرتبشون کنم.منم مرتب کردم.و گفت کمکش کنم تا امریه هارو ثبت بزنه.من بزاش میخوندم و اون توی کامپیوتر مینوشت.تا ۲ ساعت داشتیم وارد سیستم میکردیم.

.

انتقالی امریه هارو که دیدم پشمام ریخت!! اغلب افتاده بودن سمت کرمانشاه و مسجد سلیمان!! یه تعداد کمی هم شهرای خودشون.مثل اصفهان و تبریز و مشهد

.

خودمم زده بودن کرمانشاه!ریدم به خودم و گفتم برا منو هم میزنی؟گفت خالی میزارم تا ببینم چی میشه.دو به شک بود برای نگه داشتنم ولی من سعی کردم اونجا کارمو خوب انجام بدم که نگهم دارن😶😂💔اونجا یه ادم اروم و سربه زیر که شر نباشه میخواستن.که من اینارو داشتم و مناسب بودم.خداروشکر سرهنگ هم از من خوشش اومده بود😶😂اخه یکی از وظیفه ها نمک ریخت و گفت که منو بفرستن مسجد سلیمان و سرهنگ گفت نه علی برای خودمونه :))))))) من ذوق...من نگاه.... من اشک...😂(دخترونه بازی😂🤦‍♂️)

.

خلاصه که بازم هنوز تکلیفم کلمل معلوم نشده بود.ولی تکلیف همه معلوم بود.یه اصفهانیه دیگه هم گرفتن برای اونجا.و دلش میخواست شهر خودش باشه.بهش میگفتم بهترین جا هستی خره!گفت نه شهر خودمونو میخوام.ولی خب اخرش قانع شد که جاش خوبه

.

شب اونجا موندیمو توی یه خوابگاه موقت خوابیدیم. فرداش یه کلاس قران مختصر برگزار کرده بودن.من از دیروزش داشتم خداروشکر میکردم که موندم.اخه از ۲۳۰ نفر که اومده بودن،فقط ۸ نفر رو گرفتن😶و من جزو اون ۸ نفر بودم‌.خلاصه که خیلی خداروشکر کردم و میدونستم بهترین پارتی رو دارم :) و هیچوقت از قلبم بیرون نمیارم.

.

بعد از کلاس قران رفتم تو اتاق و گفتن که یه خبر خوب و یه خبر بد.خبر خوب اینکه از امروز میرید تا شنبه. و خبر بد اینکه باید اینجارو نظافت کنید و بعد برید‌.

اینو که گفت،فهمیدم اینجا موندگار شدم :))) و خیلی ذوق داشتم.

بعد از نظافت هم که با مترو و اتوبوس اومدم خونه :,)

چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۷
13:23

      

سلام سلام.چطوریایید

من دیروز بعد از ظهر برگشتم خونه.حالا تعریف میکنم که چیشد...

‌.

توی برگه م نوشته بود که توی تهران و لویزان هستم.دوشنبه ۱۴۰۲.۴.۵ رفتم اونجا.خانوادم دوست داشتن همراهم بیان.چون یجورایی جاشو نمیدونستم و باید میپرسیدم.

.

رسیدم اونجا و نزدیک ۱۵ نفر که شدیم،دژبان مارو به سمت محل پذیرش هدایت کرد.پذیرش رو توی سلف برگزار کرده بودن و بچه ها به صف وایمستادن تا پذیرش شن.

.

منم توی صف بودم که یکی از وظیفه ها (سپهر)اسمو شهرمو پرسید و گفت برم دنبالش.منو برد قسمت ستاد و گفت که اهل قم هستمو نزدیکم.منو برای این قسمت بگیره.ولی متاسفانه یه نفر دیگه رو گرفته بودن و من پر از استرس و حس بد که جای خیلی خوبیو از دست دادم :(

دوباره منو برگردوند همون سلف و گفت بشین تا بیام. ۱۰ دقیقه ای گذشت و نیومد.منم استرس داشتم که جاهاشون تموم نشه....

(ادامه دارد...)

یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۴
1:20

      

راستی چهارمین سالگرد تاسیس وبم رو بهتون تبریک میگم😂

مرسی که همراهم بودید،با اینکه فعالیتم کم بود

دمتون گرم❤️

همیشه یه حرف خاصی میزدم این روز👀😂.ولی خب ازونجایی که امسال وبلاگ تاثیر خاصی نداشت توی زندگیم،خیلی حرفی ندارم

ولی درکل لحظات چرتی رو میگذرونم که چرت تر هم میشه😂ولی نا امید نمیشمو ادامه میدم تا ببینم چی میشه

وب رو هم قصد ندارم بزارم کنار و جزو بازماندگان میمانمو براتون مینویسم😂

شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۳
17:3

      

خب بالاخره آموزشیه ما هم با خوشی ها و سختیاش تموم شد.

به طور کلی بخوام بگم،بیشتر علاف بودیمو زیر افتاب نگهمون میداشتن و اذیت بودیم.ولی خب اموزش هم به اندازش بود

دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که تایم نکشید که بیشتر اشنا شیم و در اخر هم هممون از هم جدا شدیم...

مخصوصا جایی که من افتادم،هیچ اشتراکی نداشت.

جای عجیب غریبی هم هست انگار.

نوشته قرارگاه فرماندهی هواپیمایی😕.توی تهران،لویزان

جاش میگن خوبه.ولی قسمتی که افتادم،حس خوبی نمیده🙊خلاصه ک برام دعا کنید جای خوبی باشه❤️🙂

  • سلام به وبلاگ من خوش آمدین

  • برنامه های هفتگی وبلاگ:

     

     

    شنبه: موزیک edm

     

     

    یکشنبه: بدون شرح

     

     

    دوشنبه: شخصیت شناسی MBTI

     

     

    سه شنبه: جوک

     

     

    چهارشنبه: دیالوگ

     

     

    پنجشنبه: حرفای دلی :)

     

     

    جمعه: LSD mod🔥

     

     

  • با فنجان چایی هم میتوان مست شد