قبل ازینکه موضوع رو بگم،بعضی عنوان هایی ک به ذهنم میادو دوس دارم😂مثلا بعد از این دلم میخواد یه موضوعه دیگه با عنوان "بلاگفا و بازهم بلاگفا" بزارم.😂منو یاد اسم فیلمای قدیمی خارجی میندازه.
بگذریم
خواستم بگم ک من معمولا یا نمینویسم.اگر هم بنویسم یه چیزی مینویسم ک بعدا خودم بخوام ببینمشون،نگم اه چه مسخره س.پس کی به موضوعای جالبش میرسم:/
میدونید چی میگم؟ از روزمرگیای مسخره خوشم نمیاد.برای همینه ک چن ماه ننوشتم ک همرو خلاصه کنم براتون.
و در اخر اینکه هرکاریم بکنم،تهش همینجاس که بهم ارامش میده.همین نوشتنا :)
حتی اگر کسی هم کامنتی نزاره هم بازم حالمو خوب میکنه...
.
یه ارجاع بدم یه اون پستی که گفتم بهترین رفیقم اول خودمم بعد موزیک.الان میگم بعدیش نوشتن توی بلاگفاست.
این چن وقت به این فکر میکردم ک برم شهر خودم یا نه
یا جای بهتر اگه هست برم
خیلی فکر کردم و به اینکه تهران موندنم خوبه یا برم
به این نتیجه رسیدم ک بمونم بهتره
چون کلا تهران رو یاد میگیرم و بدردم میخوره
تهران برای کار کردن(برای کار من حداقل) بهتره و باید ازین فرصت استفاده کنم.چون از همه نظر نسبت به جاهای دیگ نامحدودتره.مردم واسه ی کارای متنوع مایه میزارن و میشه روش حساب کرد
هرجا برای خودش یه ارشدی داره
ما هم ارشد داشتیمو باید به حرفاش گوش میدادیم.کار ارشد نظم دادن به سربازاس،تعیین کننده نگهبانیای هرکس و...
بگذریم
اون اوایل بهم گفته بودن ک کسایی ک زیر ۱۰ ماه هستن،نمیتونن روی تخت پایین بخوابن :/ منم با خودم گفتم هرجور شده پایین میخوابم😐😂و کار خودمو کردم🤣گفتم ک سرم گیج میره بالای تخت و نمیتونم.دروغ هم نگفته بودم.یکم سرگیجه میگیرم بخاطر یه داستانی ک قبلا پیش اومد برام.ولی خب انقدر حاد نبود ک بیوفتم.ولی بازم کارمو انجام دادمو با کلی تو مخی و نامه گرفتنو اینا کارم انجام شد😁
.
یه چیز دیگم اوردن دبه تا ۲ طبقه بود ک زانوهارو نابود میکرد :/ من گفتم نمیتونم.اینو دیگ الکی نگفتم.توی رژه هایی ک رفته بودم.زانوم به فنا رفته بود.چن روز دیگم کمیسیون پزشکی دارم.نمیدونم چی بشه :/
از اینم خلاصه در رفتم یجور
.
یه قضیه ی بدی هم ک پیش اومد مریضیه بد موقعم بود ک باعث بگایی های متعدد من شد.و باعث شد ارشد باهام لج کنه و دهنمو سرویس کنه😐😂💔
یه تایمی شد ک سردرد گرفتم بخاطر بارکشی صبحش.بعد توجیه نگهبانی(حضور برای نگهبانی)نرفته بودم.و جا موندم و یه لوحه نگهبانی تنبیهی اضافه برام زد.شب همون روز هم یهو نگهبانارو احضار کردن و من حموم رفته بودم از شانس :/
فرداش هم یه بیگاریه دیگ داشتیم و من مریضیم زیاد شده بود و سر خود رفتم بهداری و دیگه ارشدمون خونش به جوش اومد و همه چیو ریخت روی سرهنگمون.و بازداشت شدم😐😂(بازداشت به معنیه اینک دیگه خارج نمیتونستم بشم از پادگان).فرداش هم که درحد سرم زدن مریض شدم تا ۴ روز
.
اینارو که دارم تعریف میکنم،کلی تو مخی و اذیت ها شدماااا.دیگه نگم از گریه هام ک حس تنهایی بهم دست داده بود و حالم گرفته بود تا یه هفته کامل...اینارو هیچوقت یادم نمیره...
.
بعد از یه هفته خودم تصمیم گرفتم نامه بزنم به سرهنگمون و بگم ک از قصد نبود کارامو اینا.اونم درجا قبول کرد :/ دمش گرم
سلام بعد از مدت طولانی ک نبودم
این چند وقت اتفاقات زیادی افتاد.و حوصله ی توضیح دادنش نبود.ولی الان اینجام ک خلاصه وار براتون بگم
.
اون تایمی ک رفتم پادگان،توی بهترین شعبه یعنی شعبه ی کارای وظیفه ها بودم.تمام اطلاعات همه دستم بود و خیلی قدرت داشتم😂ولی خب این برای اولش جالب بود.هرروز کار داشتیمو هیچوقت تموم نمیشد.خسته شده بودم.بهمون گفته بودن که شاید یکیتون از اینجا برید.دوستم که باهام اومده بود،دلش میخواست بره اصفهان و من فکر میکردم ک قطعا اون میره و من میمونم.اصلا شک نداشتم ک همین میشه.بعد از یه ماه یهو سرهنگ اونجا اومد و گفت باید یکیو بفرستی بره.کادره من هم یهو گفت اینو میفرستم جای دیگه.یعنی من :/ من یهو ریختم! گفتم خدایا رحم کن😐😂گفت نترس همین بغل میری.یه شعبه ی دیگه س فقط.رفتم دیدم یه کادر با یه سرباز داخلشن.سربازشم داشت ترخیص میشد.رفتم با اونجا اشنا شدمو فهمیدم اصلا کاره خاصی ندارن😐😂البته نسبت به جای قبلم.همه ازم میپرسیدن اینجایی ک هستی دقیقا چیکار میکنن.هیچکس توی اتاق نمیره🤣خلاصه ازونجایی ک میگن جلو جلو خوشحال نش ک ضدحالت میشه،منم سعی کردم چیزی بروز ندم😂ولی خداروشکر جام خیلی بهتر شد.
فقط بدیه اینجا نگهبانیاشه ک یه روز درمیونه و یه روز درمیون بارکشی هم برای اینو اون داریم.کمر نزاشتن برامون :/
.
اینو داشته باشین تا پست بعدی یه موضوعه دیگه رو بگم.به همین راحتیام نبوده برام
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
برنامه های هفتگی وبلاگ:
شنبه: موزیک edm
یکشنبه: بدون شرح
دوشنبه: شخصیت شناسی MBTI
سه شنبه: جوک
چهارشنبه: دیالوگ
پنجشنبه: حرفای دلی :)
جمعه: LSD mod🔥

با فنجان چایی هم میتوان مست شد