خیلی یادم نیس
ولی فکر کنم تو خیابون دیدمش.یکم با هم حرف زدیم.در مورد رابطش گفتم که گفت جدیه و میخواد ازدواج کنه.۱
به من گفت از زینب چخبر.منم گفتم چی؟!زینب؟؟اشتباه زدی اون نرگس بود😂🤦
بعد نمیدونم چی شد رفتیم خونشون.یکم نشستیم حرف زدیم.بهش گفتم کجا بودی.چرا خبر ندادی؟چقدر بهت زنگ زدم!چقدر اومدم مغازتون!
تا میخواست جواب بده،صدای قفل در اومد که داره باز میشه😶
بهش گفتم شششت!!الان منو ببینن که پوستمو میکنن کهه!!!!😶😐
گفت نه مشکلی نیس حله😶😂
اومدن توی خونه.یجوری اومدن که انگار من میزبانم🤦😂
ولی آب بودم!!!
رفتم بشینم،دیدم چقدر خورده های ریز وسط زمین ریخته😐😂مجبورا نشستم روشون🙊
نمیدونم داییم چرا بغلم نشسته بود😐😂
میگفت چایی بخور حالت جا بیاد😐
منم گفتم نه مرسی شاشم میگیره😐😂
در کل خواب خوبی بود.دلم تنگ شده بود.مرسی که اومدی به خوابم :)))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
برنامه های هفتگی وبلاگ:
شنبه: موزیک edm
یکشنبه: بدون شرح
دوشنبه: شخصیت شناسی MBTI
سه شنبه: جوک
چهارشنبه: دیالوگ
پنجشنبه: حرفای دلی :)
جمعه: LSD mod🔥

با فنجان چایی هم میتوان مست شد